تبليغاتX
بزرگتر از آسمان
بزرگتر از آسمان


به نام نقش بند بال پروانه! با تقديم خالصانه ترين سلام ها به بارگاه مردي كه روزي با باران مي آيد



به آسمان شب مينگري

       سرتاسر سياه است....

اما ستاره اي چشمك ميزند.....

پس هنوز در اين سياهي اميدي هست .


+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:43 توسط مرضیه |



سلام فائزه اس ام اسات نرسیده تا حالا شاید به یه شماره دیگه میفرستی؟

شماررو تو نظر خصوصیا بده ببینم درستا یا نه؟

 

به به محسن آفا......آره دیگه آخه میدونی چیه درسا سنگینه زیستو فیزیکو ریاضیو.....از مدرسه که میام میرم تو اتاق واسه شام میام بیرون!

دیگه وقتی واسه نوشتن نمیمونه

فردا امتحان فیزیک دارم دعا کن ۲۰ بگیرم........................

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:4 توسط مرضیه |



برگ های زرد وقتی میریزند که فکر می کنن طلا شده اند!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:51 توسط مرضیه |



                                       سجاده گشته رنگين

محراب كوفه امشب در موج خون نشسته

يا عرش كبريا را سقف و ستون شكسته

سجاده گشته رنگين از خون سرور دين

يا خاتم النبيين يا خاتم النبيين

از تيغ كينه امشب فرقي دو نيم گرديد

رفت آن يتيم پرور ، عالم يتيم گرديد

ديگر نواي تكبير از كوفه بر نيامد

نان آور يتيمان ديگر ز در نيامدغمخوار دردمندان امشب شهيد گرديد

امشب جهان ز فيض حق نا اميد گرديد

                                                                                  حميد سبزواري

شهادت امير المومنين بر همه شيعيان تسليت باد!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:3 توسط مرضیه |



امشب تمام آینه ها را صدا کنید. گاه اجابت است رو به سوی خداکنید. ای دوستان آبرودار در نزد حق، درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید.

گویند کریم است و گنه می بخشد……گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم

ز مردم دل بکن یاد خدا کن . خدا را وقت تنهایی صدا کن . در آن حالت که اشکت می چکد گرم . غنیمت دان و ما را هم دعا کن

کاش در این رمضان لایق دیدار شوم / سحری با نظر لطف تو بیدار شوم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان / تا که هم سفره ی تو لحظه ی افطار شوم

قاآنی:شرمنده از آنیم که در روز مکافات/اندر خور عفو تو نکردیم گناهی

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:38 توسط مرضیه |



 

«شب قدر» واژه‌ای قرآنی است. این شب در قرآن، در سوره قدر، با صفت «مبارکه» یاد شده و بهتر از هزار ماه دانسته شده است. « انا انزلنه فی لیله مبارکه، لیله القدر خیر من الف شهر »
(ما قرآن را در شب مبارک فرو فرستادیم. شب قدر از هزار ماه برتر است.)
در شب قدر، همه امورات عالم اندازه‌گیری می‌شود و به تصویب حجت خدا در هر زمان می‌رسد. دقیقاً معلوم نیست شب قدر کدام شب است؛ گروهی آن را در طول سال محتمل می‌دانند و گروهی در
ماه رمضان، گروهی یکی از 12 شب آخر این ماه و گروهی یکی از شب‌های بیست و یکم، بیست و سوم و نوزدهم ماه رمضان را شب قدر می‌دانند. شیعیان نیز عموماً شب بیست و سوم را شب قدر می‌دانند.
این شب دارای اعمال فراوانی است که در کتب دعایی مذکور است. خوابیدن در شب قدر مذموم و شب‌زنده‌داری در آن مستحب است.
بنا بر روایات، روز قدر هم به اندازه شب قدر ارجمند است. دعا و استغفار در شب قدر، وظیفه دانسته شده است و
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بر دعا در آن و طلب عافیت از خداوند تأکید فرموده است.

منابع:
المیزان، ج 18، ص 138 - مفاتیح الجنان اعمال شبهای قدر.


 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:33 توسط مرضیه |



خوش خیال كاغذی!

 



دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!؟
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.

.....................................................................................................

زلیخا عشق نمی داند


زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است.
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که

نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی

دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت. 

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها

پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد

 

.................................................................................................................

گفت:حتما می ایم
منتظر باش.
منتظر پای دیوار

جیب هایم پر از اه و ای كاش
باز هم بی خداحافظی رفت
مثل هر بار
كوچه و خلوت و باد
كاسه ی اشكم از دستم افتاد
یك دل پر
زیر باران شرشر
یك نفر رد شد و گفت:
بادها بی خداحافظی می روند

ابرها هم همین طور!

                   عرفان نظرآهاري

*****************************************************************

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:58 توسط مرضیه |



وارونه كه نگاه  مي كني

درخت ها را توي هوا ميبيني

در حال تاب خوردن ميبيني

اتوبوس را معلق

و ساختمان ها را آويزانمي بيني

چه خوب است بعضي وقت ها هم

دنيا را از زاويه اي ديگر ببينيم!

                                                            نظر تو چيه؟......................

 

به من بگو زرنگم

به من بگو باهوشم

به من بگو خوبم

نازنينم ، با احساسم

عاقل و فهميده ام

و در يك كلام بگو ، بي نقصم...

اما ، راستش را بگويي ها......

                                                           شل سيلور اشتاين

آنچه كرم ابريشم از پايان دنيا مي پندارد از نظر پروانه آغاز زندگي است!

زندگي تفسير سه كلمه است :خنديدن ، بخشيدن ، فراموش كردنپس بخند و ببخشو فراموش كن!

هيچ كس نميتونه به دلش ياد بده كه نشكنه...اما حداقل ميتونه يادش بده كه وقتي شكست لبه تيزش دست اوني رو كه شكستش نبره!

((((اما من مي گم مي خواست نشكنتش تا دستش رو هم نبره!)))))

و در آخر اين حرف ها.......

 

                  زندگي كتا بيست پر ماجرا، هيچ وقت آن را به خاطر يك ورقش دور نينداز!

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط مرضیه |



 

 

 

 

 

الهي! مرا دل از بهر تو در کار است وگرنه چراغ مرده ر اچه مقدار است
الهي! چکنم تا تراشناسم ،خون دل از ديده پالايم ، کليد ندارم که دربگشايم
الهي! چون اتش فراق داشتي ، اتش دوزخ ازچه افراشتي
الهي! تا توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم ، تا توانستم ندانستم چه سود
چونکه دانستم توانستم نبود
الهي! گناه درجنب کرم تو زيانست از انکه کرم تو قديم و گناه اکنونست
الهي! اين چه فضلست که با دوستان خود کرده که هرکه ترا دريافت ايشان راشناخت

اي زدردت خستگان را بوي درمان امده
ياد تو مرعاشقان را مونس جان امده
صد هزاران همچو موسي هست در هر گوشه
رّب ارني گو شده ديدار جويان امده
صد هزاران عاشق سرگشته بينم براميد
د ربيابان غمت الله گويان امده
سينه ها بينم ز سوز هجر تو بريان شده
ديده ها بينم ز درد عشق گريان امده
عاشقانت نعره الفقر فخري ميزنند
در سر کوي ملامت پاي کوبان امده
پير انصار از شراب شوق خورده جرعه
همچو مجنون گرد عالم مست وحيران امده (خواجه عبدالله انصاری)

 

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:30 توسط مرضیه |



همه می گن  لطافت بارون ولی من می گم عشق بازی آسمون!

 

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:24 توسط مرضیه |